می خواهم ....؟!
می خواهم در پهنای لاجوردی چشمان زیبایت غرق شوم .
فارغ از همه چیز . فارغ از همه درد . فارغ از همه دنیا ......
می خواهم در دریای وجودتو غرق شوم .می خواهم شادی
را که درچشمان زیبایت خانه کرده برای ویرانه دلم به ارمغان
ببرم.
می خواهم وجودم ازشادی توسرشار شود.تاکه زیبایی های
دنیا را دریابم . زیرا که سرچشمه زیبایی ها تنها تویی تو......
آری تنها تو هستی

پاییز
دستهایم را آغوش گشوده ام
بر ملامت پاییز
آدم بودنم را طغیان کرده ام
و همچون باد
پیشانیم را پیشه ور گشته ام
تا شاید رنگ بی رنگی من
طعم گیلاس و قناری بدهد
تا شاید سهم تنهایی من
برفراز خانه ات بنشیند
کوچه آروم .کوچه ساکت .کوچه لبریز از تفاهم
کوچه تنها . کوچه بی کس .کوچه رهگذار مردم
کوچه پرشور از حوادث . کوچه لبریز از رفاقت
کوچه مهمون غم دل . کوچه معنای محبت
کوچه آغاز یه باور . کوچه پرواز کبوتر
کوچه قاف آشنایی . یک دل و صد خونه دلبر
راه هر روز من و تو . رو مسیر خاک وسنگش
ما رو می بره رو ابرا . کوچه باغای قشنگش
گل من
گلها را دوست دارم و می بویم اما تو گل جاودانه ای
تو گل مهری و محبت .تو گل زندگی من هستی . تو
مرا با اولین نفس و عطرت این چنین نمودی. تو گل
همیشه بهاری.بهاری که هیچگاه زمستان و خزان را
به یاد ندارد . شکوفه عشق را تو در من رویاندی.
شکوفه ای که در ورای نبودنت مرا سرمست میکند .
گلهای دوستی را تو به من هدیه کردی . تا دیوار سرد
کلبه ام را فروزان نماید.با شنیدن نام گلی چون تو من
از نو زنده میشوم و به وجد می آیم . آنچنان که
می خواهم پرواز کنم ودر کنارت جای گیرم .اما افسوس
دیگران از علاقه ما هیچ نمی دانند و مرا بی رحمانه از
دیدارت باز میدارند . اما عشق ما پایدار است وجاودان .
عشق همچون پهنه امواج دریاست . گاه آرام و زیبا .
گاه سهمگین و خروشان . گاه صدای خنده است و گریه
و ماتم .اما بایدبه دریای عشقمان وسعت فردا راببخشیم .
مدتی ست ....
سرگیجه تو را دارم
و چشمهایم نابینا شده اند
و نمی دانند چه می ینند
اندیشه هایم سربه هوا راه میروند
ونقشه های احساسم بر درخت می رویند
و در حجم مغرور چکاوک ها
چیزی از تنهایی خالص صدا می زند
ما را
فردایی دیگر
لعنت براین فاصله ها . لعنت بر هرچه چشم بد.
کاش می شد طومار نگاههای آلوده را در هم
پیچید.کاش حرفهای خاکستری آتش می گرفتند.
کاش خیابانها کوتاه می شدند و پرنده ذوقم از
دستان تو آب ودانه می گرفت.کاش می توانستیم
به سوی آینده ای روشن گام برداریم . فردایی که
مثل امروز کسی از بوی دود سرفه اش نگیرد و در
تب فراموشی هذیان نگوید
دلم تنگ است
.........قسم به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگ ها زندگی
می کنند و به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند .دلم برای
نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم و به بادبادکهایی که ناگهان در
سینه آسمان گم می شوند. دلم کودکانه برایت پر می زند.چه وقتهایی
که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف
زمستان قدم بزنم . چه غروبهایی که دوست داشتم کنارپنجره بنشینم
و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب
برایت دعا کنم.چه شبهایی که دوست داشتم تو راهمراه رنگین کمان
درخواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی.
گاهی به پروانه ها و قاصدکها.آینه ها و ابرها التماس می کنم که
پیغام مرا به تو برسانند.بعضی وقتها نام تو را که میشنوم و نسیم
خسته را که می بویم بی اختیارگریه ام می گیرد. هر روز عکس تو
را پیش رویم میگذارم. اشکهایم را برایت ترجمه میکنم .
سفرعاشقانه شمع را شرح می دهم.وغصه هایم را لای دفترچه
خاطراتم پنهان میکنم وقتی میخواهم از تو بگویم احساس می کنم
شاعرتر از من کسی نیست . من پرسوزترین کتاب جدایی ام و
مدتهاست صفحاتم درباد ورق میخورد.
هرکس برای بودن بهانه ای دارد وتو تنها بهانه منی .
بی تو من وجودی تنها و خاموش و خود فراموش
خواهم بود .اگر خودرا احساس می کنم . می خندم
می گریم به خاطر وجود توست.روح خسته من بدون
تو از همه چیز و همه کس سیر و گریزان است .
لحظه ای که تو را بیابم همه چیز را یافته ام چرا که
خود را تنها از وجود پاک و معصوم تو می یابم .سبب
بودن من تو هستی و آنگاه که تصویر لبخند را بر
رخسار ناز مهرت می یابم. جلوه زندگی را بر یکایک
اندیشه هایم می خوانم تا به تمامی دریابند جلوه
عشقمان را

عصبانی شده ای از دست همه چیز از دست همه کس . چرا تو را
به حساب نمی آورند ؟ مگر تو عضو این جامعه نیستی ؟ به اتاقت
برو.آنجا هیچ کس نیست که وقتی نگاهش می کنی حرصت بگیرد.
مشتت را با تمام قدرت به دیوار بکوب . دستت درد می گیرد ؟
اشکالی ندارد کسی اینجا نیست که تو را ضعیف بشمارد .فریاد بزن
و هر چه در دل داری بیرون بریز.هیچ کس صدای تو را نمی شنود تا
لبهایش را گاز بگیرد و به حالت تاسف بخورد .اما جور دیگری هم
می توانی دلت راسبک کنی . قلم به دست بگیر .دفترت را باز کن و
بنویس . هر چیزی را که احساس می کنی روی دلت سنگینی
می کند .......حالا راحت شدی . اینطور نیست

گذشت
یک شاخه گل کافی ست تا دوباره شعربگویم و چند قطره باران شبانه
تا دوباره عاشق بشوم .
یک پنجره باز کافی ست تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ
زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم.
نگاه کن آفتاب ساعتهاست پشت در اتاقم ایستاده است و کنجشکهای
بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره چسبانیده اند .
کتابه ا در قفسه کتابخاه ام آواز می خوانند .دلم می خواهد سقف را به
یکباره بردارم تا دستهایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند.نگاه کن
نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام وهمه واژه هایم
دارند به سوی تو می آیند . می دانم که حصار های چوبی شب خواهد
شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی باشکوه افق خواهد نشست
چه آفتاب بتابد چه نتابد . چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند چه نگیرند.